بسترم
صدف خالی یک تنهائیست!
وتو...
چون مروارید...
گردن آویز کسان دگری....

ه.ا.سایه

خیلی بده آدم بعد از چند روز بیاد و خبرای بد داشته باشه...
دیروز نیکو بهم زنگ زده بود...برادرش رفتنیه.....
اگرچه همه چیز دست خداست!............سرطان خون....
می بینی دنیا رو؟اونوقت هممون یه جوری زندگی می کنیم٬فخر میفروشیم٬دل میشکونیم انگار تا ابد جاودانه ایم!





چقدر روی این مساله تاکید دارم که دل کسیو نشکونم و چندروز پیش مجبور شدم این کارو بکنم.نمی دونم شاید هم بیشتر به خاطر خودش بود.
از اون روز تا حالا باهام یه جورایی قهره...
نمی تونم بهت بگم اما باور کن٬باور کن٬باور کن شاید اینطوری بهتر باشه...
شاید اینطوری همیشه برای هم دوستای خوبی بمونیم.منو ببخش که قبول نکردم.ببخش اگه باعث شدم غرورت جریحه دار بشه.
می دونم که امثال تو انگشت شمارند. می دونم که میشه بهت تکیه کرد اما......
شاید من لایق احساست نیستم.شاید قسمتت یکی از فرشته های قشنگ خداست.
می بینی؟!.....چقدر از خودم حرصم می گیره.نکنه واقعا بی احساس شدم؟
شایدم خدا می خواست بگه خلایق هرچه لایق....
نمی دونم.هیچ کس توی زندگیم نیست اما نمی تونم یه جور دیگه دوسش داشته باشم.می دونم خیلی خوبه٬خیلی با شخصیته.منو درک می کنه اما....
می ترسم.۱۸ سالگی سن خوبی برای تصمیم گرفتن نیست....می ترسم نتونم نگهش دارم و از دست بدمش.
منو ببخش...ببخش......
باور کن برام خیلی ارزش داری......

سلام به همگی بعد از۱۰ روز اومدم.منو به خاطر این تاخیر ببخشین...باور کنین درگیر ثبت نام و کارهای دانشگاهم بودم.
الانم که اومدم دیدم ۴۰ تا کامنت برام اومده خیلیییییییییییییییییییییییی خوشحال شدم.(مرسی بچه ها)خوشحال از این که اگه تنهای تنها هم باشم(البته خدا بحثش جداست!)بازهم شماهارو دارم.
فقط تورو خدا منو ببخشین که الان وقت ندارم جواب شما مهربونا رو بدم....باید برم کم کم آماده شم ساعت ۱۰ کلاس دارم.
راستی یه سوال همه وقتی دانشجو میشم همش دلهره و اضطراب دارن؟یا دوباره این منم که دارم ساز مخالف می زنم؟



امروز توی طبیعت بودم.زیر درختی سرسبز...زیر آسمون آبی خدا....
روی یه تاب بلند نشسته بودم و خودم رو سپرده بودم دست نسیم.
صدای پرنده ها عجب  موسیقی آرامش بخشیه....
چشمامو بستم و همونجور که تاب می خوردم فکر کردم.
به این فکر کردم که این روزها چقدر ذهنم درگیرومشغوله...
جالب اینجاست که می دونم چقدر این فکرها احمقانه و پوچ و بی ارزشند!
اما باز هم از رو نمیرم.....
برعکس گذشته که آرزو داشتم دوروبرم شلوغ باشه تازگیا دوست دارم تنها باشم...
یعنی از مرز خونوادم اون ورترنرم.
یه جورایی خوشحالم و یه جورایی هم ناراحت...
ناراحت برای این که احساس سردرگمی عجیبی تمام وجودمو پرکرده.....سردرگمی  از این که نمی تونم یه سری تصمیم های اساسی واسه ی زندگیم بگیرم و
خوشحالم به خاطر این که می بینم رویاهای گذشته ام دوباره برگشتند...
رویاهایی که یه زمانی همدم همه ی لحظه هام و بزرگترین دلخوشی زندگیم بودند.
میگن آدم ها توی فکرشون آیندشون رو می سازند و فردای ما همون چیزی خواهد بود که انتظارش رو داشتیم.
نمونه اش هم این که هر وقت از جلوی یکی از ساختمون های دانشگاه آزاد رد می شدیم مادرم می گفت :((اینجادانشگاهته!)).........دلیلش بماندکه چرا مامانم منو دانشجوی اونجا می دید!
حالا هم ببینین...شدم دانشجوی همون دانشگاه!
میخوام آیندمو بسازم...با رویاهایی که می خوام واقع بینانه و به دور از بلندپروازی توی فکرم رقمشون بزنم!
دیگه از اصرار و التماس به خدا خسته شدم....
دیگه تسلیم تسلیمم!...باید ((صبر)) کنم...چه بخوام چه نخوام....

دستم درد نکنه.....شاهکار بی نظیری بود!!!!
بالاخره ما هم دانشگاه آزادی شدیم...
سراسری که واقعا نتیجه ی غیر قابل تصوری گرفتم!!!!!!!!!
ادبیات انگلیسی ارشاد دماوند!!(کی میره؟)
دیگه موندنی شدم دیگه......
انشاا...که همه موفق باشین.
برای منم دعا کنین
در پناه حق!

شب را نوشیده ام

وبر این شاخه های شکسته می گریم

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار

مگذار خواب وجودم راپرپر کنم

مگذار از بالش تاریک تنهایی سربردارم

وبه دامن بی تاروپود رویاها بیاویزم

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند

طلسم شکسته ی خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته

او را بگو

تپش جهنمی مست!

او را بگو:نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام

نوشیده ام که پیویسته بی آرامم

جهنم سرگردان

مرا تنها گذار

سهراب سپهری




بالاخره جوابای کنکور آزاد هم اومد...انگار قرن ها گذشته.نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.اما خوشحالم.نمی تونم نباشم.به خواسته ام رسیدم و بالاخره این انتظار مسخره هم تموم شد.




اول از همه یلدا بهم خبر داد.
مترجمی زبان انگلیسی تهران.....
بالاخره طلسم شکست.....
خوشحالم.....خوشحالم.....خوشحالم........
(سعی می کنم که باشم٬حداقل به خاطر این هدیه ای که از خدا گرفتم!)

ازتو فقط خاطره ای در دوردست مانده است.خاطره ای مثل ابر..خاطره ای مثل مه...مثل باد.خاطره ای که همه ی تکه هایش کم کم از هم گسست.در یادم خوب هست روزی کز کوچه ها در باران رد شدی...وقتی طوفان نشست....بی صدا در پشت پنجره قلبی شکست.......






دیشب وقتی توی تختم درازکشیدم چشمام بیشتر از همیشه با خواب بیگانه بودند.
باز هم مثل همیشه دلم گرفته بود.این دفعه دیگه از خدا.......دلم می خواست باهاش قهر کنم.....
چه دنیای بدییه  که از حرف زدن با خدا هم باید بترسی...مبادا خدا دلگیر بشه و تلافی کنه.....
هیچ وقت تو زندگیم توی بدترین شرایطم نگفتم خدایاچقدر بدبختم اما دیشب برای اولین بار همه ی ترسم رو فراموش کردمو گفتم....
یه دردی از توی قلبم شروعمی شدو تا مغز استخونام رو می سوزوند.
نمی دونم اسمش رو بایدچی بزارم....اما دلم دیشب ویرون شد....شکست...سوخت...خاکستر شد.
می گن خاک سرده........خیلی سعی کردم که دیگه به مرگ فکر نکنم ولی  دوباره دیشب آدم سابق شدم....
باز هم تصویر مرگ جلوی چشمام می رقصید.......خیلی مسخره است که انقدر شهامت ندارم که بذارم سرمای خاک من به خاطره ها پیوند بزنه!!!!!
چشمام رو بستم و توی تاریکی افکارم دنبال روزنه ی امیدی...دلخوشی ......علتی برای نفس کشیدنم پیدا کنم ولی جز تاریکی هیچی نبود....هیچی...
شایدم واقعا خل شدم..توی آینه که به خودم نگاه کردم انگار یه غریبه بهم زل زده بود....
ویروونی درونم توی چشمای اون دختر غریبه منعکس شده بود....
اونروزا وقتی می خندیدم همه بهم می گفتن چشمات برق می زنن....به دختر غریبه خندیدم...خنده نه زهر خند.....اما توی چشماش هیچی نبود......جز یه سکوت ابدی....
بیشتر از همیشه احساس پوچی می کنم.....و انگار نابودی و زوال تمام سلول های بدنم رو به زنجیر کشیدند.....
خسته ام.......ولی نمی تونم بخوابم .....چون به محض بستن چشمام دوباره تاریکی وجودمو پر می کنه...دیوونه شدم نه؟
دیگه نمی خوام ادامه بدم...می خوام میدونو خالی کنم....حس می کنم خدا هم داره منو به بازی می گیره....از خدا هم خسته ام.....
خسته................


به همه ی دوستام!


اصلا دلم نمی خواد وبلاگم تبدیل به غم نامه بشه!ولی ظاهرا و باطنا انگاری شده باید بگم با عرض معذرت از همه ی دوستای گلم ولی واقعا گاهی احتیاج دارم خودمو تخلیه ی روحی کنم وحرفامو بزنم.
حداقل فکر می کنم شاید توی دنیای مجازی اینترنت کسی باشه که حرفمو بفهمه و حس کنه تجربه های من براش آشنا ست.متاسفانه  من وقتی شادم نمی تونم چیزی بنویسم.اصلا نوشتنم نمیاد.وقتی هم که شروع می کنم به ردیف کردن فریاد های دلم فقط به این فکر می کنم که این  تلخی ها رو بنویسم تا شاید احساس سبکی کنم.بدبختانه این روزا هم دقیقا تو شرایطی هستم که اصلا نمی تونم مثبت اندیش باشم.چون از همه طرف بد آوردم.....
به قول  بعضیها اصلا ارزش نداره که آدم بخواد به آدمای بی معرفت فکر کنه اما من نمی تونم اینجوری باشم.هنوز برام قابل هضم نیست که چرا یه دختر بالغ و عاقل تا چشمش به یه پسر می افته همه رو یادش میره ....اصلا مهم نیستا چون اون آدم خیلی با انسانیتو رفاقت فاصله داره.....
یا چرا وقتی می خوای به یه نفرکمک  کنی آخر سر ازت طلبکار میشه!....از صبح تا شب دارم به خودم دلداری میدم که خیلی چیزای با ارزش توی زندگیم دارم اما نشدنیه...تلقین هم نمی کنم...همه ی تلاشم رو هم برای بی خیال بودن کردم پس لطف کنین نگین تو باید خودتو عوض کنی......چون به نظرم کسی که این حرفو می زنه یا واقعا انقدر خوشه که نمی تونه مشکلات دیگران رو ببینه یا بی خیال بی خیاله!
در هر صورت می خوام تغییر رویه بدم چون خیلی جاها زیادی کوتاه اومدم.ولی دیگه بسه.آدم همیشه می تونه دوست پیدا کنه این رفیق که دیگه نایاب شده!!!!



به هر حال دوستان منو به خاطر تندی لحنم ببخشید....این روزا اصلا دل و دماغ ندارم.یعنی شاید اگه شما هم جای من بودین و پشتتون  به خاطر وفور زخم های خنجر قابل دیدن نبود از این بدتر هم می نوشتین......
اون دوستایی هم که فکر می کنن وبلاگ من غم نام شده اشکالی نداره  می تونن وبلاگ منو حذف کنن....
دوستتون دارم......
این دختر بداخلاق همه رو دوست داره...یعنی سعی می کنه که دوست داشته باشه....